روان جارى،و رونده،و نفس ناطقه،و جان روح حيوانى چنانكه در معراجيۀ شيخ مذكور است،و روان از ان گويند كه هميشه در حركت فكرى است، و در تحفه بضم را گفته. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص751) 
به فتح اول و ثانى به الف كشيده و به نونزده به معنى راه رفتن باشد و به معنى فى الحال و زود هم هست و مايع و جارى را نيز گويند و به معنى جان و نفس ناطقه و روح باشد و به معنى محل جان كه دل باشد هم گفتهاند و بعضى گويند كه مراد از روان نفس ناطقه است و از جان روح حيوانى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص432) 
دو معنى دارد:اول جان بود و بعضى گويند محل جان بود.دوم بمعنى رونده باشد . 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص243) 
- [بفتح راء] بمعنى جان باشد و بمعنى جارى نيز آمده، مثالش بهر دو معنى ظهير گويد: بيت وقتىكه گم شود ز سر سركشان خرد روزى كه بگسلد ز تن پردلان روان و ان آب منجمد كه سنانست نام آن از تف حمله در رگ جانها شود روان و در تحفة السعاده بمعنى جان بضم راء آمده. و در فرهنگ بمعنى نفس ناطقه آورده و متمسك بقول شيخ الرئيس شده كه در معراجيه روان را بمعنى نفس ناطقه و جان را بمعنى روح حيوانى آورده . 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص626) 
جارى و رونده و نفس ناطقه و جان و روح چنانكه در معراجيه شيخ مذكور است و روان از آن كويند كه پيوسته در حركت فكريست روان يابنده يعنى نفس ناطقه حكيم فردوسى كفته از آن پس تن ناتوان خاكراست روان روان معدن پاك راست حكما بنياد مرتبه و درجه نفس را بر چار در نهادهاند اول نفس روينده و آن شهوانى دويم نفس جوينده و آن حيوانى سيم نفس كوينده و آن انسانى چهارم نفس شوينده و آن ربّانى و در تحفة الاحباب بضم را كفته و سابقا نوشتهام بروان همه مردان كه روانست روانم و از قافيه رباعى شيخ عطار به ضم بودن ثابت است جانانه يكم و نه دوم اينست عجب نه كهنه عشقم نه نوم اينت عجب پيوسته نشسته مىروم اينت عجب نه با توام و نه بىتوم اينت عجب 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص414) 
[اسم][فارسی]جان و روح و نفس. و حيات و زندگانى.و نفس ناطقه.و محل جان كه دل باشد.[جمع]روانان. و نيز روان:نام شهر ايروان. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[صفت][فارسی]هر چيز كه رونده و راهى باشد.و هر چيز جارى.وسائل.و گذران.و عابر.و نيز بمعنى جلد و تيز و چالاك در بيع و شرا و رايج.و سوار.و دوان و پويان و جارى و مايع.و مشروع و جايز و شرعى و روا و سزاوار و لايق.و از حفظ و از بر مانند درس.و درس بدرن هجى.و از ب ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[معين فعل][فارسی]فى الفور و فى الحال و حالا و بزودى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج3 , ص1698) 
جان باشد.دقيقى گفته است: چنين گفت جمشيد روشن روان#كه اين را مداريد چندين توان. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص6) 
روان (صفت فاعلى ، قيد) رونده.پويان.آنچه يا آن كه راه رود.|| جارى.سايل.سيال. || مجازاً، بهمعنى شل و پرآب، مثل شورباى روان.مايع.آبكى|| رايج.|| پر رونق.|| نافذ.ماضى.مطاع.مجرى. || ساير و باقى، چنانكه نام و سخن و ذكر جميل.|| سلس.منسجم.شعر يا غزل يا سخنى كه خالى از تعقيد و تكلف باشد. || از حفظ و از بر مانند درس.نيك آموخته.|| (قيد) فىالحال.زود.جلد.تيز. چالاك.سريع.تند.فرز.سبك.چابك. || به نرمى و آرامى.|| درحال رفتن. -تخت روان؛ خوابگاهى براى مسافران كه آن را بر دو اسب و يا بر دو استر بار كرده روان سازند. -چرخ روان؛ چرخ متحرك.سپهر رونده.چرخ گردنده. -سپهر روان؛ چرخ روان. -سرو روان؛ سرو رونده. -|| كنايه است از قامت معشوق. -گنج روان؛ كنايه است از گنج قارون زيرا كه پيوسته در زير زمين حركت به سوى تحت مىكند. -ناروان؛ غيرجارى.آنچه جارى نباشد. خشك. -نقد روان؛ پول رايج. -طبع روان؛ طبعى كه بى تكلف و تصنع به سرودن شعر توانا باشد. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
(اسم) جان.روح.|| نفس ناطقه.روح انسانى كه نفس ناطقه است. || مجموعه قواى ذهنى، عاطفى و ادراكى انسان كه كيفيت رفتار شخص و عمل و عكسالعملهاى او را تعيين مىكند. -تازه شدن روان؛ شاد و خرم شدن روان.انبساط و مسرت درون پيدا كردن. -شاد بودن روان كسى؛ در آرامش بودن روح او.دعايى است كه پس از ذكر نام مرده مىگويند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص1502) 